«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد…شاید من اصلاً ستاره نداشتهام!»
* دارم میرم، نمیام، شاید فعلن شاید هم هیچوقت…
«اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستارهٔ من باید دور، تاریک و بیمعنی باشد…شاید من اصلاً ستاره نداشتهام!»
* دارم میرم، نمیام، شاید فعلن شاید هم هیچوقت…
ارسال شده در آخرِ خط | 14 دیدگاه »
تو یه دریای طوفانی به هر تخته پاره ی شناور روی آب می چسبی تا غرق نشی، بدون اینکه بدونی تو رو با خودش به کجا می بره…نمی دونم به کجا می بره…
ارسال شده در آخرِ خط | 4 دیدگاه »
*هیچ اتفاقی به اندازه تسلیم شدن آدم را طفلکی و مظلوم نمیکند…همینکه توی دنیا باشی و دستت از همه چیز و همه کس کوتاه باشد خودش تبدیل میشود به یک گوله بغض تیغ تیغی و میچسبد اون ته ته های گلو که با آن معمولی هایش خیلی فرق دارد…این یکی دیگر با بزرگترین فشار هم که نمی شکند هیچ ، با کوچکترین فشار میخواهد خفه ات کند…مدام از خودت میپرسی آخه چرا؟ اما خوب میدانی که سوالت در حد معلومات خودت نیست، زور میزنی که جوابش را پیدا کنی اما یک جایی وسط گذشته و آینده گیر می افتی، درست مثل وقتی که لا به لای کمدهای بایگانی ساکت ایستاده ای و فکر کردنت میگیرد و یکهو آقای بایگانیِ با همان دست فرمان رانندگی اش، فرمان کمد را تند و تند میچرخاند و تو مجبوری تا آن وسط له نشده ای فرار کنی…
**اعلامیه زده بودند که امروز ساعت 9 صبح راهپیمایی دفاع از ارزشها داریم، هشت تا اتوبوس پر کردند از علاقمندانی! که حراست اسمشان را در خوبها نوشت! رفتند شعار دادند و فیلمبرداری شدند و آمدند به کار خودشان خندیدند…
ارسال شده در آخرِ خط | 14 دیدگاه »
*یک زمانی یه کارت پستال با عکس غروب و این شعری که روش نوشته شده بود چقدر به نظرم جواد میومد: زندگی چیست خون دل خوردن …اولش عشق آخرش مردن
نمیدونستم دست آخر همون کارت پستال جوادی رو زندگی میکنم… خون دل و همه اون چیزای دیگه شو… فقط مشکل آخرشه که کاش زودتر برسه…
**دلبرکم چیزی بگو به من که از غصه پرم
به من که بی صدای تو از شب شکست میخورم
دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هق ام
به من که آخرینه ی آواره های عاشقم
چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه ها نه هق هق دلواپسی
نذار که از سکوت تو پرپر بشن ترانه ها
دوباره من بمونم و خاکستر پروانه ها
چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد وخاطره
کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره
چیری بگو اما نگو قصه ما به سر رسید
نگو که خورشیدک من چادر شب به سر کشید
دقیقه ها غزل میگن وقتی سکوت و میشکنی
قناری ها عاشق میشن وقتی تو حرف میزنی
دلبرکم چیزی بگو به من که خاموش توام
به من که همبستر تو اما فراموش توام
چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه ها نه هق هق دلواپسی
***آهنگ کیبرد خیس کن من
ارسال شده در آخرِ خط | 8 دیدگاه »
خسته ام اما خوابم نمیاد، زنده ام اما زندگی کردنم نمیاد…کم اوردم، هیچوقت هیچوقت هیچوقت به این بدی نبودم…دلم پر از نفرته ، پر از غم ، پر از جونورایی که همه جاش راه میرن و چنگ میندازن… خسته ام از خودم و این زندگی و دلی که یک روز خوشه و صد روز ناخوش اما نمیخواد حالیش بشه که بیشتر ازین چیزی گیرش نمیاد …اینجور وقتا که راه به جایی نمیبرم، که هیچکی صدامو نمیشنوه ، دلم میخواد سرمو محکم بکوبم به دیوار تا همه چیزایی که مدام مثل کرم توش وول میخوره و حالمو بد میکنه بریزه بیرون…دلم میخواد با تمام وجودم گریه کنم و فریاد بزنم خدااا تو که خدایی دیگه چرا جوابمو نمیدی….
ارسال شده در آخرِ خط | 9 دیدگاه »
* یلدای امسالم مث پارسال و پیارسال و هر سال داره میاد، منم که طبق معمول نه مهمونی، نه بیرونی، نه دوستی، نه دور همی، نه برنامه ای، نمیدونم چرا هیچوقت اینجور موقع ها به من خوش نمیگذره( غیر از اون چند سال خوابگاه البته) یعنی امکاناتش فراهم نمیشه و من بیشتر از همیشه دلتنگ میشم..حیفونکی من!!!…شایدم مردم رو میبینم که زیادی ذوق میکنن منم هول میشم فکر میکنم حتمن باید خبری باشه، توقعاتم میره بالا …اینم قضیه اش مثل ولنتاین! و چهارشنبه سوری و عید و سیزده به دره…اون موقع هام به همین شدت جو گیر میشم، اما خب اغلب خبری نیست و مث روزای دیگه و گاهی حتی مسخره تر از اون میگذره…بی خیال به جاش سعی می کنم واسه اون یک دقیقه وقت اضافی برنامه بذارم،میخوام یک کمی از بیخوابی مفرطم رو باهاش جبران کنم…هر چند گمونم امسال مسلمین یه جورایی شب یلدا ندارن…
**دلم گرفته زیاد…کمبود شادی دارم و فقر دلخوشی و فراوانی تنهایی و کمبود دوست و اینا…
ارسال شده در و غیره... | 7 دیدگاه »
آدمهای دمدمی با کجاشون تصمیم میگیرن؟ مغز؟ قلب ؟شکم؟ پایین تر یا هیچکدام؟ آدمهای دمدمی چند درجه دارند؟ درجه 2،1، 3، 4، یا اینکه همشون مثل همند؟ روی کجای آدمهای دمدمی باید حساب کرد؟ پشتشون؟ جلوشون؟حرفشون یا عملشون؟ با یه آدم دمدمی چیکار باید کرد؟ قسم حضرت عباسش رو باید باور کرد یا دمب خروسی که ” گاهی” وقتها هویداست؟… اینها سوالاتی هست که باید با توجه به یک ریخت شناسی کامل ازاین گونه آدمها پاسخ داده بشه ، ممارست من تا اینجا نوع درجه سه از این آدمها رو مشخص کرده که جای امیدواری بیشتری نسبت به اون یکیها دارن و حالتهاشون معمولن در یک سیکل دو ماهه تا دو ماه و نیمه اتفاق میفته، آدم دمدمی درجه سه تو رابطه غیر قابل پیش بینیه، امروز میگه سلام فردا میگه خدافظ پس فردا دوباره میگه سلام پسون فردا دوباره میگه خدافظ… تو اوج دوست داشتن یهو فیلش یاد هندستون میکنه که همین کارش میتونه شوکهای متوالی به طرفش وارد کنه… قول میده و فراموش میکنه…حرف میزنه و یادش میره…کلن میونه ی خوبی با تعهد نداره…از حرفای دیگران استقاده میکنه برای توجیه خودش… وجدانش به موقع هایی اینویزیبل میشه یه موقع هایی اویلبل ولی در کل وجدان داره… بیشتر از آدمهای معمولی ادعای زرنگی اش میشه…آدم دمدمی درجه سه برای بالا آمدن دمهای مختلف دیگه ش همیشه یک بهانه داره، یا اگه نداشته باشه با رفتارش یه بهانه دستت میده…مثلن روی خوش نشون نمیده تا دعوا کنی، اونوقت میگه اه خسته شدم تو خیلی دعوا میکنی… اما بهانه است میدونی چرا؟ مثلن چند وقت باهاش دعوا نکن ،اگه دیدی باز با خیال راحت تر ازین دم به اون دم نشد من خود را ” قنبر” نام می نهم… همیشه اینا رو انکار میکنه و سرشو میکنه زیر برف …آمما آدم دمدمی درجه سه به هیچ وجه یک دیو نیست ، این حالتها رو خیلی کم داره و بیشتر وقتها مهربون و خوش قلب و دوست داشتنی هست…سر جمع فقط وقتی حالت دار بشه مخ آدم رو میذاره تو فرغون و باهاش تک چرخ میزنه …درجه یک و دو و چهار بمونه واسه بقیه دانشمندان عزیز که در موردش مطالعه کنن و بیکار نباشن.. و من الله توفیقا
**به هیچ وجه دنبال مخاطب خاص و متکلم خاص! نگردید، گشتیم نبود…
ارسال شده در و غیره... | 7 دیدگاه »
هنرپیشه هالیوودم نشدم یه بچه گوگولی هم ندارم که دستشو بگیرم برم خرید درخت کریسمس و کلی پاپاراتزی دنبالمون راه بیفتن دزدکی عکس بگیرن… اما درسته که مث این هنرپیشه های هالیوود نشدم یه بچه گوگولی و شیک هم ندارم که دستشو بگیرم برم خرید درخت کریسمس و کلی پاپاراتزی دنبالمون راه بیفتن دزدکی عکس بگیرن…به جاش مطمئنم یه روزی تو اسفند دست نریمان رو میگیرم کلاه نقابیشو سرش میکنم، یه دستمال اندازه لنگ باباش میگیرم جلو دماغ آویزون و قرمزش تا فین کنه توش و بعد همونو میچپونم تو جیب شلوارش واسه فین بعدی، سوار اتوبوس واحد میشیم و میبرمش از دستفروش بازار میوه براش یه ماهی قرمز میخرم تو پلاستیک فریزر و بعد میاریم خونه با هم به خوبی و خوشی میندازیم تو شیشه مربای بالنگ…حالشو ببره بچه…کی میاد از ما عکس بگیره؟
پی نوشت: حسرت قحط بود:)
ارسال شده در و غیره... | 7 دیدگاه »
دلم میخواد به همه نمره بدم تا پاس کنن، درساشون سخته اگه بیفتن باز باید پول بدن و دوباره ترم یا ترمهای بعد درس رو بگیرن، پولی که پدر ومادرشون تو این اوضاع درب و داغون به سختی به دست میارن، گاهی که درد دل میکنن و از کار و زندگی و پول و پارتی و امکانات میگن دلم براشون میسوزه …راستش خوب درکشون میکنم، به سختی میشه بینشون چتد تایی مرفه بی درد دید، اما ظاهر اکثرشون نشون میده مثل بیشتر مردم جامعه از طبقه ی متوسط و پایین از نظر مالی هستن، به خودم میگم مگه اینا میخوان چیکاره بشن تو این مملکت، مگه چه آینده ی روشنی در انتظارشونه که به امیدش درس بخونن ، یه جواریی بهشون حق میدم که بی انگیزه باشن، هر سال هزاران نفر مثل اینا وارد دانشگاه میشن، مگه مملکت ظرف چند سال آینده به چند نفرشون احتیاج داره، اصلن کی میره سر جای خودش که اینا بخوان برن… اما اگه اینکارو بکنم تکلیف حق اون تک و توکی که با علاقه درس میخونن چی میشه؟! هوووم
ارسال شده در و غیره... | 5 دیدگاه »
اصولن کم پیش میاد کسی منو جایی دعوت کنه، اما اینبار دوستم مستر گلاتز منو دعوت به یه بازی وبلاگی کرده :عجیب ترین اتفاق توی تاکسی…
واسه من تا حالا توی تاکسی اتفاق خیلی باور نکردنی نیفتاده، اما خب اتفاق های با مزه گاهی رخ داده… همین دو سه روز پیش بود نشسته بودم تو تاکسی منتظر بودم که پر بشه و راه بیفته، به مسافر کم داشت، نیم ساعتی معطل شدیم … معمولن اینجور موقع ها یکی که بیشتر عجله داره فداکاری میکنه و کرایه نفر چهارم رو حساب میکنه اما ایندفعه همه فقط عجله داشتن هیچکی داوطلب نشد که کرایه اضافی بده (مدت زمان توقف و اینا که ابداً معنی نداره)…راننده تاکسی از همه کلافه تر بود…خلاصه بعد نیم ساعتی یکی از راه رسید.. راننده سوار شد که راه بیفته، در رو کوبید به هم و همینطوری تو عالم بی اعصابی خودش غرغر کنان به یارو گفت : کجایی مرتیکه تو این سرما، ما نیم ساعته منتظرشمائیم ها !!!! طرف که مثل بقیه هیچ گونه آشنایی قبلی با آقای شوفر نداشت هاج و واج مونده بود!!از خنده بقیه تازه متوجه موضوع شد…فکر میکنی چیکار کرد؟ قهر کرد پیاده شد… راننده مجبور شد با همون سه نفر حرکت کنه…حرکت آقای نارنده شبیه اون جوکی بود که طرف میره در سوپری میگه آقا ماست دارید مغازه داره میگه نه! میره در مغازه بغلیش میپرسه: شما چی؟!!
این بود انشای من ، دوستای خوبم، دخترک، رایان، لوکی، صبا، رویا، ارغوان،بابک، پوریا، مهراوه ی عزیز برای شما چه اتفاقایی افتاده؟
پی نوشت: من به همه آدمها با هر شغلی احترام میذارم.
ارسال شده در و غیره... | 11 دیدگاه »